متن ویرایش شده
جمعبندی تحلیلی کارگاه جلسه دوم: «تأملات فلسفی در هنر و پیامدهای آن بر ادبیات و علوم اجتماعی»
این جلسه با محوریت سهگانۀ «حکمت، هنر و حقیقت» برگزار شد و هدف اصلی آن عبور از نگاه تزیینی به هنر و رسیدن به نگاهی «شناختی و وجودی» بود. استاد سعیدی تلاش کردند تا نشان دهند چگونه مبانی فلسفی و اعتقادی یک هنرمند، زیربنای آثار او (از رمان تا سینما) را میسازد.
سطوح شناخت و تقابل جهان تخت و جهان کروی
یکی از کلیدیترین مباحث، تفاوت میان «ادراک حسی» و «ادراک عقلی» بود که با استعارهای نجومی بیان شد:
۱. جهان تخت (قلمرو حس)
تجربه روزمره: در زندگی عادی، حواس پنجگانه به ما میگویند که زمین تخت (مسطح) است. ما انحنای زمین را نمیبینیم.
انسانهای مشاعر: کسانی که فقط به جهان تخت محدودند، سرهایشان پایین است و تنها جلوی پایشان را میبینند (اشاره به نقد استاد بر برخی نویسندگان مانند صادق هدایت که در جهان تخت محبوس شدند).
جدیتِ کاذب: در این جهان، دعواهای سیاسی، فقر و ثروت و اغتشاشات، تمام واقعیت پنداشته میشوند.
۲. جهان کروی (قلمرو عقل)
فراتر از حس: تنها ابزاری که به ما یقین میدهد زمین کروی است، «عقل» و اعتماد عقل به علم است، نه چشم سر.
تغییر مقیاس (Scale): استاد با مثال «سفر به خورشید با سمند» (که از زمان ناصرالدینشاه تا کنون طول میکشید) نشان دادند که در مقیاس کیهانی، زمین و دعواهایش دیده نمیشوند.
وظیفه هنر: هنر متعالی و متافیزیک کار انسانهای بزرگ است؛ کسانی که جسمشان در جهان تخت است اما روحشان در عوالم بالا (جهان کروی) سیر میکند. هنر باید مخاطب را از سطح (روزمرگی) بکند و به عمق (معنا) ببرد.
پارادایمهای چهارگانه زیستی (مدارهای دغدغه)
استاد چهار سطح از دغدغههای بشری را معرفی کردند که شبیه مدارهای ماهوارهای هستند؛ هرچه مدار بالاتر میرود، دغدغههای مدار پایینتر کوچک میشوند (نه اینکه نابود شوند، بلکه اهمیت حیاتی خود را از دست میدهند):
1. پارادایم فقر و ثروت: پایینترین مدار. برای کسی که در این مدار است، پول همه چیز است.
2. پارادایم سلامتی و بیماری: وقتی فرد بیمار میشود (مثلاً پیرمردی در بیمارستان)، پول بیارزش نمیشود اما در برابر سلامتی رنگ میبازد.
3. پارادایم مرگ و زندگی: مواجهه با پایان حیات.
نقد فیلمهای لیست آرزوها (Bucket List): استاد این فیلمها را نقد کردند که فرد دمِ مرگ، برای معنا بخشیدن به زندگیاش سراغ لذتهای سطحی (پیتزا پپرونی، اسکی) میرود. این نشاندهندۀ «بحران معنا» و فقر فلسفی است.
4. پارادایم بقا و فنا (معاد): بالاترین مدار. آیا پس از مرگ خبری هست؟ کسی که به این مدار میرسد (انسان موحد)، نگاهش به تمام سطوح قبلی تغییر میکند و مسئولیت اجتماعیاش معنای ابدی مییابد.
پیشبینی قطعی و مرگآگاهی
در بحثی پیرامون تحلیلهای سیاسی و اجتماعی (اغتشاشات، ونزوئلا و…):
سوال استاد: پیشبینی قطعی شما از آینده چیست؟
پاسخ استاد: «همهتان میمیرید.»
تحلیل: برخلاف تحلیلهای سیاسی که احتمالی هستند، مرگ تنها رویداد قطعی آینده است.
چالش دانشجو (آقای تاجیانی): اعتراض شد که صرفِ مردن مهم نیست، بلکه «چگونه زیستن و مسئولیت اجتماعی» در پارادایم توحیدی اهمیت دارد. انسان نمیتواند بگوید چون میمیرم پس بیخیال جامعه شوم.
پاسخ: مرگآگاهی (همانند نظر هایدگر در هستی و زمان) باعث میشود انسان اصیلتر زندگی کند و از روزمرگی خارج شود.
مناظره بزرگ (خدا، نظم و تصادف)
این بخش چالشیترین قسمت کارگاه بود که در آن مبانی فلسفیِ «داستاننویسی» و «جهانبینی» به بوته نقد کشیده شد.
۱. تئوری آشوب و تصادف
برهان بینظمی: اکثر سیارات و کهکشانها «وِل و خالی» هستند. شهابسنگهای سرگردان تهدیدی برای زمیناند. اینها نشانۀ آشوب است نه نظم.
مثال استادیوم فوتبال (ردِ غایتمندی): اگر در استادیوم ۱۰۰ هزار نفری، یک فوتبالیست شوت بزند و توپ تصادفی به سرِ «من» بخورد (احتمال یک در صد هزار)، من نباید فکر کنم او مهارت داشته و عمداً مرا هدف گرفته است. حیات در زمین هم یک «تصادف آماری» در میان میلیاردها سیاره مرده است، نه نتیجه یک طرح هوشمندانه.
۲. برهان وجوب و امکان
با پذیرش محدودیتهای «برهان نظم»، بحث را به سطحی عمیقتر (فلسفی-عقلی) رفت:
نقد هیوم و حسگرایی: دیوید هیوم (فیلسوف تجربی) معتقد بود ما فقط «توالی» رویدادها را میبینیم (مثل کارمندی که فکر میکند علت دیر رسیدنش، ساندویچ خوردن نگهبان است چون همیشه همزمان رخ میدهند)، اما علیت را نمیبینیم.
پاسخ عقلی: استاد تأکید کردند که «عقل» حکم میکند هیچ پدیدهای (ممکنالوجود) نمیتواند بدون علت از عدم به وجود بیاید.
استدلال اصلی (وجوب و امکان):
جهان حادث است (نبوده و بود شده)
→
هر پدیدهای نیاز به علت دارد
→
پس جهان نیاز به یک علتالعلل (خدا) دارد.
جهان حادث است (نبوده و بود شده)→هر پدیدهای نیاز به علت دارد→پس جهان نیاز به یک علتالعلل (خدا) دارد.
پاسخ به شبهه «خدا چه علتی دارد؟»: خدا «پدیده» (ممکنالوجود) نیست که نیاز به علت داشته باشد؛ او «واجبالوجود» است.
جایگاه علم تجربی: فیزیکدانان و شیمیدانان حق ندارند دربارۀ خدا (متافیزیک) نظر تخصصی دهند، زیرا ابزار آنها (تجربه) محدود به ماده است.
نتیجهگیری : ارتباط فلسفه با هنر و ادبیات
چرا این مباحث در کارگاه هنر مطرح شد؟
1. شر و درام: استاد اشاره کردند که «بدون شَر، داستانی وجود ندارد». نویسنده باید ماهیت شر را بشناسد. آیا شر نتیجۀ تصادف است (نگاه منتقد) یا بخشی از یک طرح حکیمانه برای رشد قهرمان (نگاه استاد)؟
فقر ادبی: اشاره شد که علوم اجتماعی ما دچار «فقر ادبی» است. نویسندگان ما فاقد پشتوانۀ حکمی و «سکوی تمدنی» هستند و به همین دلیل نمیتوانند آثار عمیق خلق کنند.
2. وظیفه هنرمند: هنرمند واقعی کسی است که مخاطب را از «جهان تخت» و «پارادایمهای پایین» (پول و روزمرگی) جدا کند و با ایجاد «پرسش» و «حیرت»، او را متوجه جهان کروی، مرگ و ابدیت کند.